وحشتناک ترین دکتر تاریخ کسی به نام جان بودکین آدامز!

سلام خدمت کاربران سایت تن تاپ. همه ما میدانیم که حرفه پزشکی، یک حرفه ای است که فرد دکتر نیاز به اعتماد مردم دارد تا به او اعتماد و اطمینان داشته باشند تا بتوانند بدن خود را در اختیار آن دکتر قرار دهند. اما عده ای هستند که از این اعتماد و اطمینان سوءاستفاده میکنند. افرادی مثل دکتر جان بودکین آدامز!

شاید او به عنوان یک فرد خبیث و یا یکی از برترین قاتلان سریالی شناخته نشود؛ ولی قطعا یکی از ترسناک ترین پزشکانی است که دنیا تا به الان به خود دیده. در ادامه با ما همراه باشید تا داستان زندگی این قاتل سریالی را با هم بررسی کنیم.

 

برای عضویت در کانال تلگرامی تن تاپ کلیک کنید.

 

زندگی اولیه جان بودکین چگونه بود و در کجا متولد شد؟

جوانی جان بودکین آدامز

جان بودکین آدامز در سال 1899 و در شهر رندلستاون (ایرلند شمالی) و در یک خانواده مسیحی به دنیا آمد. او اسمش را از دایی خود که فرد نسبتا معروفی در صنف خود بود به ارث برد. جان یک برادر کوچکتر به نا “ویلیام” هم داشت و علاوه بر این دو، یک دختر دیگر هم در این خانه زندگی می کرد که دخترعموی جان بود که نامش “سارا هنری” بود.

جان در سال 1914 دچار یک تراژدی غم انگیز شد و آن هم مرگ پدرش بود. در آن زمان، جان در مدرسه شبانه مشغول به تحصیل بود. او در سال 2016 به دانشگاه کوئینز بلفاست رفت و مشغول به تحصیل در رشته پزشکی بود. در همان سال فاجعه دیگری گریبانگیر خانواده آدامز شد؛ مرگ ویلیام برادر کوچکتر جان که بر اثر آنفولانزای اسپانیایی درگذشت. (ما در مقاله بیماری هایی که در حال نابودی بشر بودند، درباره این بیماری کمی صحبت کردیم.)

جان بودکین آدامز

جان بودکین آدامز به دلیل این تراژدی هایی که تحمل می کرد، دچار استرس شده بود و روند تحصیلی او در دانشگاه، یک سال عقب افتاد که احتمالا هم به دلیل همین استرس بود. ولی او با سعی و تلاشی که کرده بود، در نهایت توانست یک دکتر واجد شرایط شود و توانست فارغ التحصیلی خودش را از این دانشگاه بگیرد.

در سال 1920 او در کنفرانسی شرکت کرد که دایی اش در آن فعال بود. یکی از سخنرانی هایی که در این کنفرانس تبلیغاتی انجام شد، توسط فردی به نام “آرتور رندل شورت” بود که یک جراح از شهر بریستول بود.

پس از اینکه این کنفرانس تمام شد، جان و آرتور درباره دایی جان که همانطور در بالا گفتیم فرد معروفی بود، صحبت کردند. آرتور وقتی فهمید که جان دانشجوی رشته پزشکی است، به او پیشنهاد داد تا به شهر بریستول بیاید و در آنجا مشغول به کار شود. آرتور یک آگهی تبلیغاتی را به او نشان داد تا بیشتر درباره این موضوع فکر کند.

عکس جان بودکین آدامز

این آگهی مربوط به یک هفته نامه ای بود که متعلق به مسیحی های آن منطقه بوده و به دنبال گروهی از مردم مذهبی (پزشک) میگشتند. جان هم برای عضویت در این گروه درخواست داد که قبول هم شد.

محله ای که جان در آن زندگی می کرد، محله ای بود که خانه اکثر افراد ثروتمند در آنجا بود؛ از آنجایی که جان هم خودش را به عنوان یک دکتری سخت کوش و دلسوز و همچنین سیار معرفی کرده بود، توانست مشتری های ثروتمند زیادی را به سمت خودش جلب کند و با آنها طرح رفاقت بریزد.

برای مثال یکی از مشتریان او، فردی به نام “ویلیام و ادیث ماوهود” بود که یکی از موفق ترین افراد در زمینه تجارت قاشق و چنگال بود. ویلیام پس از مدتی به حدی با این دو رفیق شد که در مراسمات و جشن های آنها هم شرکت میکرد.

از دهه 1920 جان بودکین آدامز به شهرت زیادی دست یافت و همچنان که شهرتش در این شهر زیاد میشد، درآمدش هم روز به روز بیشتر می شد. از سال 1928 یواش یواش مردم در حال شک کردن به او بودند. از آنجایی که فهمیدند بخشی از درآمد جان از وصیت نامه های بیمارانی است که دیگر زنده نیستند.

دکتر جان بودکین آدامز

یکی از بیماران جان، زنی سالخورده به نام ماتیلدا ویتون بود که دو دختر هم با نام های سارا و الن داشت. این زن به حدی با جان خوب شده بود که بعضی وقتها ماشینش و به همراه راننده اش را در اختیار جان میگذاشت و جان هم با دخترانش طرح رفاقت ریخته بود.

داستان تا اینجا خوب بود و هیچ مشکلی نداشت؛ مشکل از آنجایی شروع شد که ماتیلدا قسمتی از املاک خود را به جان واگذار کرد. کارکنان هتل و پرستار ماتیلدا به جان شک کردند ولی نمیتوانستند چیزی را ثابت کنند. این گذشت و ماتیلدا مرد (سال 1935) و حالا تمامی اموال ماتیلدا به جان رسید. دختران ماتیلدا به دادگاه شکایت کردند ولی در پرونده شکست خورده و هیچ موفقیتی به دست نیاوردند.

خبر مرگ ماتیلدا و اتفاقاتی در پیرامون او به دست جان بودکین آدامز افتاده بود در شهر پیچید و باعث ترس بقیه بیماران جان شد. یکی دیگر از بیماران مسن جان، فردی به نام اگنس پایک بود. آنها از اتفاقات ماتیلدا باخبر بودند و برای همین دکتری دیگر را جایگزین جان کردند که پس از مدتی، اگنس بر خلاف زمانی که تحت درمان جان بود، بهبود هم پیدا کرد.

در دوران جنگ هم به دلیل شایعه هایی که از زندگی کاری جان شده بود، او هرگز به محفل دکتران دعوت نشد؛ ولی خودش برای فعالیت در جنگ، داوطلب شد و در قسمت بیهوشی فعالیت میکرد. در طول جنگ هم اتفاق خاصی برای جان نیفتاد تا اینکه در سال 1943 مادرش را از دست داد.

دکتر جان بودکین آدامز

در مورد زندگی شخصی جان هم صحبت هایی است که او هرگز ازدواج نکرده؛ هرچند گفته می شود که او مدتی را با یک زنی به نام نوراه نامزد کرده بوده که پس از اینکه نوراه فهمید او به جنس خودش حس دارد، او را ترک کرد. تهمتی که به آدولف هیتلر هم زده بودند.

جنگ تمام شد و جان همچنان به غارت ارث و میراث بیمارانش میپرداخت و همین کار باعث شد تا تبدیل به ثروتمندترین پزشک عمومی در کشور انگلستان شود.

خواهر جان (سارا) در سال 1952 بر اثر سرطان درگذشت و حالا جان بودکین آدامز، تنها عضو خانواده اش بود. البته او رفیق هایی هم برای خودش دست و پا کرده بود. یکی از این رفیق ها، شخصی به نام “رولند گوین” (شهردار سابق شهر ایستبورن و جانباز جنگ جهانی اول) بود. دوستی آنها بسیار عجیب و غریب بود؛ به حدی که به هم*جن*س گرا بودن جان دامن زد.

 

چگونه دست جان بودکین رو شد؟

جان از طریق دوستی و رفاقتی که با رولند داشت، توانست بیماران بیشتری به دست بیاورد؛ به حدی که یواش یواش تبدیل به مشهورترین و بهترین پزشک عمومی در انگستان شد. همچنان که بیماران او بیشتر میشد، مرگ بیمارانش هم روز به روز بیشتر می شد و این گذشت تا مرگ بیماری به نام بابی هولت (در سال 1956) و آنجا بود که همه چی شروع به آشکار شدن کرد.

بابی هولت

بابی در سال 1950 همسر خود را از دست داد و به همین خاطر ضربه بدی به او وارد شد. در همان سال بود که او تبدیل به یکی از بیماران جان شد. جان به بابی قرص های خواب تجویز کرد که کار کاملا اشتباهی بود. بعد از آن، جان، بابی را به سفری به سوئیس فرستاد که باعث بهبودی جزئی در بیماری وی شد.

بعد از مدتی جان، بابی را به رفیقش به نام جک هولت که یکی از مشتریان قدیمی جان بود آشنا کرد و آنها یواش یواش با هم ارتباط برقرار کرده و در سال 1952 ازدواج کردند. در سال 1955 جک دوباره با درد معده به سمت جان رفت و از او کمک خواست. جان بودکین آدامز متوجه شد که رفیقش به سرطان روده مبتلا شده و برای همین یک جراح را از لندن به سمت آنها فرستاد.

جراحی جک موفقیت آمیز بود، ولی استرس زیادی به جک وارد شد که همین استرس باعث شد تا بعد از 3 ماه، جک از دنیا برود و این شروع یک ضربه روحی محکمتر به بابی هولت بود. جک بر اثر دو حمله قلبی که به او دست داد مرد، ولی جان اعلام کرد که او خونریزی مغزی کرده که اشتباه بود.

بابی نتوانست مرگ شوهر دومش را تحمل کرد. حال او روز به روز بدتر می شد. جان هم به او مقدار زیادی قرص باربیتورات (آرامبخش) تجویز کرد که باعث شد حال وی بدتر شود. دوستان بابی به حال وی شک کردند، به حدی که میخواستند به پلیس اطلاع دهند.

لسلی هنسون رفیق بابی هولت

بابی حالا حرف از خودکشی می زد و اینجا بود که جان برای قانع کردن دوستانش وارد شد. ناگهان بابی تغییری در رفتارش به وجود آمد؛ او ماشین رولز رویسش را در اختیار جان گذاشت و همچنین به وی یک چک هزار پوندی داد.

مدتی بعد، بابی به کما رفت و این در حالی بود که جان در آن زمان در کنار بابی هولت نبود. با تماس دکتری دیگر، جان به سمت بابی آمد. بقیه دکترها بر این باور بودند که کما رفتن بابی به دلیل مصرف زیاد قرص باربیتورات است ولی جان با این حرف مخالف بود. مدتی نگذشت که بابی مُرد و چون مرگش شک برانگیز بود، تحقیقاتی درباره مرگ وی صورت گرفت.

این تحقیقات باعث شد تا مطبوعات به این مرگ واکنش نشان دهد و مدتی نگذشت که گروه عظیمی از خبرنگاران مختلف، وارد این شهر شدند تا هرچیزی که میتوانند را پیدا کنند. از مرگ ماتیلدا ویتون گرفته تا مرگ بابی هولت؛ آنها همه چیز را پیدا کرده بودند و متوجه شدند که نه دهها، بلکه صدها وصیت نامه وجود دارد که دکتر جان بودکین آدامز آنها را به نفع خود به پایان رسانده بود.

هر روز تعداد خبرنگارها بیشتر می شد و هر روز وضعیت جان بدتر از روز قبل. البته خبرنگارها هرگز در مقالات خود به صورت مستقیم نگفته بودند که جان بودکین آدامز متهم است؛ ولی به او اشاراتی می کردند.

دکتر جان بودکین آدامز

هجوم خبرنگاران، باعث شد تا پلیس محلی هم پایش به این تحقیقات باز شود. مدتی نگذشت که پلیس متوجه شد بابی هولت واقعا بر اثر مصرف زیاد باربیتورات مرده است. دادگاه با اینکه اعلام کرده بود که دکتر جان در معالجه بیمارش سهل انگاری کرده، ولی هیئت منصفه اعلام کردند که بابی هولت خودکشی کرده است.

با اینکه دادگاه جان را نسبتا تبرئه کرد، ولی پلیس دست بردار نبود و همچنان به تحقیقات خودش ادامه می داد. پلیس شروع به ساختن پرونده هایی از بیماران جان بودکین کرد و پرونده او پر بود از بیوه هایی که وقتی تبدیل به بیمار جان شدند، وصیت نامه آنها تغییر کرده. در اکثر علت مرگهایی هم که جان اعلام میکرد، ذکر شده بود که بیمار بر اثر خونریزی مغزی مرده است.

درنهایت دکتر جان بودکین آدامز در سال 1956 و به جرم قتل فری به نام “ادیث مورل” بازداشت شد ولی باز هم در دادگاه تبرئه شد. این بگیر و ببند ها همچنان ادامه داشت تا اینکه در سال 1983، جان بودکین آدامز از دنیا رفت. جالب است بدانید که هیچوقت محکوم نشد و اخر عمرش مشغول به کارهای کثیف در حرفه مقدسش بود

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *