رازهای شیطانی داستان هانسل و گرتل + تصاویر

سلام خدمت تمامی کاربران سایت تن تاپ. هانسل و گرتل نام یک کتاب محبوب آلمانی است که توسط “برادران گریم” (جاکوب و ویلهلم گریم) نوشته شده. این داستان درباره یک خواهر و برادر با همین نام است. آنها از یک خانواده فقیر هستند که شغل پدرشان هیزم شکنی بوده؛ در قحطی که پیش آمده، پدر آنها قادر به تهیه لوازم مورد نیاز خانواده اش نیست.

برادران گریم

در نگاه اول، این کتاب یک رمان نسبتا تراژدیک می باشد. ولی اگر کمی بیشتر به داستان دقت کنید، متوجه نکات شیطانی و عجیب و غریب آن می شوید. در ادامه با ما همراه باشید تا این داستان مرموز را با هم بررسی کنیم.

 

داستان کتاب هانسل و گرتل از چه قرار است؟

هانسل و گرتل

همانطور که در بالا به آن اشاره کردیم، شغل پدر خانواده هیزم شکنی بوده و در زمان قحطی نمی توانست نیازهای خانواده اش را برطرف کند. در این داستان، همسر این پدر که مادر واقعی بچه ها بوده (در ویرایش های بعدی، این مادر تبدیل به نامادری شده) به شوهرش گفته که هانسل و گرتل را در جنگل رها کنند تا کمی وضع زندگی خودشان بهتر شود.

این کار برابر بود با کشته شدن این خواهر و برادر. شوهر بینوا هم به حرف همسرش گوش می دهد و با این حرف همسرش موافقت می کند. ولی بچه ها صحبت های پدر و مادرشان را از اتاق خودشان می شنوند و وقتی که والدینشان خواب بودند، یواشکی از خانه بیرون می روند و شروع به جمع کردن سنگ های سفید میکنند!

داستان هانسل و گرتل

همچنین بخوانید: با داستان واقعی سیندرلا آشنایی دارید؟ + تصاویری از سیندرلا قدیمی 

آنها سپس به خانه بازمی گردند و وقتی که پدر و مادرشان آنها را به جنگل و به قصد رها کردن می برند، یواشکی از پشت خودشان، سنگ هایی که جمع کرده بودند را هر چند قدم به زمین می انداختند. حالا پدر و مادر هانسل و گرتل آنها را رها کردند. آنها صبر کردند تا شب شوند و سنگ های سفید به زیر نور ماه بدرخشند و به همین طریق، توانستند تا راه خانه را پیدا کنند.

این دفعه همسر هیزم شکن از شوهرش می خواهد تا هانسل و گرتل را به حدی به اعماق جنگل ببرد که به هیچ وجه نتوانند راه بازگشت را پیدا کنند و از گرسنگی بمیرند. هانسل و گرتل باز هم متوجه این صحبت ها شدند و این دفعه هم مانند دفعه قبل، تصمیم می گیرند تا سنگ های سفید بیشتری جمع کنند. اما…..

هانسل و گرتا در جنگل

اما درب اتاق آنها قفل شده بود و این دفعه نمی توانستند یواشکی از خانه بیرون بروند. صبح روز بعد، هیزم شکن فرزندانش را به جنگل برد تا رها کند. این دفعه هانسل با نانی که به همراه داشت، تصمیم گرفت تا مسیر را علامت گذاری کند. او نان را تبدیل به تکه های ریز می کرد و مانند دفعه قبل، یواشکی از پشت خود به پایین می انداخت تا مسیر بازگشت را علامت گذاری کند.

ولی از شانس بد آنها، پرندگان همه آن نانها را خورده بودند و آنها الان تنها در جنگل قدم میزدند. آنها چندین روز سرگردان در جنگل بودند. یک روز آنها به دنبال یک پرنده سفید می رفتند. آنها همچنان به دنبال این پرنده می رفتند که به یک خانه ای رسیدند که از کیک و شکلات ساخته شده بود.

از آنجایی که چند روز بود که هانسل و گرتل چیزی نخورده بودند، با سرعت بسیار زیادی شروع به خوردن در و پنجره و سقف این خانه می کنند. آنها همچنان در حال خوردن بودند که ناگهان یک پیرزن بدچهره ای در جلوی آنها ظاهر می شود.

عکسی از هانسل و گرتا

این پیرزن به این دو کودک وعده جای گرم و نرم و غذای خوشمزه را می دهد و به هر شکلی که بود آنها را به داخل خانه اش می برد. اما آنها نمی دانستند که این پیرزن کیست! این پیرزن یک جادوگر بود که با خانه های شکلاتی، سعی در فریب دادن بچه ها و خوردن آنها را داشت.

این داستانی که ما در بالا برای شما تعریف کردیم، کلیت و خلاصه ای از داستان هانسل و گرتل بود. حالا در ادامه به بررسی نکات این داستان می پردازیم…

همچنین بخوانید: 5 کارتون دیزنی که داستان اصلی بسیار ترسناکی دارند 

 

این داستان وحشتناک از کجا نشات می گیرد؟

هانسل و گرتا در حال خوردن خانه جادوگر

این داستان مربوط به قرون وسطی می شود. در همان دوران، گرسنگی های بسیاری به واسطه قحطی که پیش آمده بود رخ داد. حتما شنیدید که می گویند انسان ها را باید در سختی ها شناخت. دقیقا در همین دوران قحطی، آن روی سکه حیات انسان به جهانیان نشان داده شد.

این قحطی به حدی بد و وحشتناک بود که مردم همدیگر را می کشتند و می خوردند. به حدی که بعضی از آنها تبدیل به یک حیوان وحشی شده بودند. در قرون وسطی کمتر کسی بود که بتواند بیشتر از 40 سال عمر کند. همچنین به دلیل درگیری هایی که میان مردم پیش می آمد و بیماری هایی که بین مردم رواج پیدا کرده بود، اکثر آنها در 18 سالگی می مردند.

در همین دوران، والدین فرزندان خودشان را در جنگل ها رها می کردند تا بمیرند و یا اینکه خودشان سعی کنند تا غذای خودشان را به دست بیاورند. خیلی کم پیش می آمد که کودکان راه بازگشت به خانه را پیدا کنند و اکثر آنها توسط حیوانات وحشی جنگل، شکار می شدند.

قحطی در اروپا

دیگر کار به جایی رسیده بودند که مردم از شدت گرسنگی، از یکدیگر تغذیه می کردند. آنها یکدیگر را می کشتند و همدیگر را می خوردند. در سال 1317 که خوردن انسانها تبدیل به یک کاری عادی شده بود. زنان معمولا کودکان را به هر بهونه ای فریب می دادند و سپس آنها را می خوردند!

همه این حرفهایی که زدیم، شباهت بسیاری با داستان هانسل و گرتل دارد که به احتمال زیاد می تواند گفت که نویسنده این کتاب، داستانش را از این وقایع نوشته.

البته این داستان، با پایانی خوش به پایان می رسد که یعنی می شود برای کودکان تعریف کرد. ولی نباید اصل ماجرا را فراموش کرد. داستانی زیبا که نشان دهنده داستان های واقعی از تاریخ است که به هیچ وجه نباید فراموش کرد و باید از آن درس عبرت گرفت.

همچنین بخوانید: داستان واقعی مولان آن چیزی که فکر می کنید نیست! 

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *