هیو گلاس: کسی که مرگ را شکست داده بود! جان سخت ترین انسان

همه شماها قطعا فیلم “از مرگ برگشته” که یکی بهترین فیلم های تاریخ سینما می باشد را دیدید. یکی از به یادماندنی ترین سکانسهای این فیلم، صحنه مبارزه هیو گلاس با یک خرس گریزلی بود که البته یکی از واقعی ترین صحنه های حمله خرس به یک انسان در تاریخ سینما به شمار می رود.

دیکاپریو در نقش هیو گلاس

منتقدان این فیلم هم به این سکانس علامت مثبت نشان دادند و کمتر کسی بوده که این سکانس را نقد کند؛ شاید به این دلیل بوده که این سکانس، داستانش واقعی بود و اگه چنین نبود، نقدهای بسیاری از این سکانس و فیلم می شد.

بله! هیو گلاس داستانش واقعی است. او کسی است که توانسته با بدن زخمی، صدها مایل را در هوای فوق العاده سرد و زیر صفر راه برود و بتواند زنده بماند. او کسی بود که توانست کل دنیا را به بهت و حیرت فرو ببرد. در ادامه با ما همراه باشید تا داستان زندگی سخت جان ترین انسان تاریخ را با هم بررسی کنیم.

 

برای عضویت در کانال تلگرامی تن تاپ کلیک کنید

 

هیو گلاس در قرن نوزدهم می زیست و در کوهستان زندگی می کرد که یک تله گذار بود و برای سگهای آبی تله گذاری می کرد و پوست آنها را به مشتریانی که در اروپا و ایالات متحده داشت، می فروخت.

کلاه روسی

این کار در عین حال که بسیار سودآور بود، بسیار خطرناک هم بود. چون آنها باید سالهای زیادی را در کوهستانهای سرد و طاقت فرسا که دمای آنجا همیشه زیر صفر و یخبندان است، زندگی کنند تا بتوانند به شکار اینگونه حیوانات بپردازند. البته این هم باید ذکر شود که آنها در این مدت می توانند زندگی در شرایط سخت را یاد بگیرند تا بتوانند جان خود را در دشوارترین لحظات عمرشان نجات دهند.

همچنین بخوانید: بابی لیچ قهرمانی که با یک پوست پرتغال مُرد 

افراد زیادی به این کار مشغول بودند و زندگی آنها مانند زندگی هیو گلاس بود؛ ولی اتفاقاتی که برای هیو گلاس افتاد باعث شد تا او در بین کوهستانی ها، یک افسانه به یاد ماندنی شود.

هیو گلاس

هیو گلاس در سال 1823 عضو یک گروه تله گذاری شد که هدایت آن را “ژنرال ویلیام هنری اشلی” به عهده داشت. این گروه در مسیر رودخانه میزوری حرکت می کردند. ناگهان گروه آنها در جایی در سواحل داکوتای جنوبی، مورد حمله یک گروه سرخپوست آریکارا قرار گرفت؛ همین مورد حمله قرار گرفتن باعث شد تا این گروه به دو دسته تقسیم شوند.

جنگجویان سرخپوست آریکارا

هیو گلاس و گروهش تصمیم گرفتند که مسیر خشکی را پیش بگیرند و به سمت رودخانه “یِلواستون” بروند.

آنها در نزدیکی رودخانه گرند ریور (امروزه این محل لِمون نام دارد)، هیو با یک خرس گریزلی ماده و دو توله اش رو به رو شد. در همینجا بود که خرس به سمت گلاس حمله ور شد و بدنش را زخمی کرد و حتی فرصت نداد تا او از اسلحه اش استفاده کند.

اعضای گروه هیو گلاس صدای فریادهای او را شنیدند و رفتند تا به او کمک کنند. آنها در نهایت خرس را کشتند. طبق گفته بعضی ها، گفته می شود که گلاس قبل از اینکه اعضای گروهش به کمک او بیایند، با ضرباتی که به وسیله چاقو به خرس زده بود، او را از پا در آورده بود.

درگیری هیو گلاس با خرس گریزلی

دوستان گلاس، او را با بدنی پر از خون و زخم پیدا کردند که به سختی می توانست حتی سخن بگوید. پشت بدن گلاس پاره شده بود، پوست سرش کنده شد و حتی پارگی شدیدی هم در گلویش وجود داشت و حتی یک پایش هم شکسته بود. هیچ امیدی به زنده ماندن او وجود نداشت.

اعضای گروه فکر نمی کردند که او تا صبح زنده بماند. وقتی که صبح شد و گلاس هنوز نفس می کشید، اعضای گروه برای او یک برانکارد چوبی درست کردند و او را با خود حمل می کردند. در مسیری که آنها در حال گذر بودند، منطقه همیشگی کمین سرخپوستان بود و برای همین آنها به سرعت در حال عبور از این منطقه بودند تا به رودخانه یلو استون برسند. اما گلاس مانع سرعت گرفتن آنها می شد.

همچنین بخوانید: فرانچسکو لنتینی کسی که با 3 پا متولد شد! + عکس واقعی از بدن 

برای همین گروه یک تصمیمی گرفت. دو نفر از آنها قرار شد تا زمان مرگ در کنار گلاس بمانند و مراسم تدفین را بعد از مرگ گلاس برای او انجام دهند. دو نفر با نام های “جان فیتز جرالد” و “جیم بریجر” داوطلبانه تصمیم گرفتند تا در کنار وی بمانند.

هیو گلاس

آنها سه روز تمام را در کنار گلاس ماندند. ولی هر لحظه ای که می گذشت، بیشتر باعث نگرانی آنها می شد. چون قرار بود که وقتی گلاس مرد، آنها به گروه برگردند و زنده ماندن گلاس باعث می شد تا گروه از آنها دورتر و دورتر شود.

در نهایت فیتز جرالد توانست جیم بریجر را قانع کند که هیو گلاس را در اینجا رها کند تا بمیرد. آنها گلاس را در یک قبر تقریبا عمیق گذاشتند و تمام وسایل مورد نیازش مانند چاقو را از او گرفتند و رهایش کردند. آنها توانستند خودشان را به گروه برسانند و همچنین اعلام کردند که هیو مرده است.

هیو گلاس انگیزه زنده ماندن داشت و همین باعث شد تا او خودش را به حرکت در آورد تا انتقام خودش را از افرادی که مثلا دوستانش بودند بگیرد. او با خزیدن میخواست خودش را به یک اقامتگاهی که متعلق به مهاجران آمریکایی بود برساند (قلعه کایووا). او برای اینکه خودش را زنده به این مکان برساند از غذاهایی مانند ریشه حیوانات و گوشت مار و حشرات تغذیه میکرد.

خرس گریزلی و هیو گلاس

مدتی بعد یک سرخپوست او را پیدا کرد و زخمهایش را با پوست خرس پوشاند و مقداری غذا و همچنین یک اسلحه به او داد. او بعد 6 هفته توانست خودش را به قلعه کایووا برساند و در آنجا هم هفته ها از او مراقبت شد تا اینکه توانست کمی از قدرت قبلی خودش را به دست آورد.

حالا او برای گرفتن انتقام از جرالد و بریجر از قلعه خارج شد. البته گلاس بعد از مدت کوتاهی آن دو را پیدا کرد ولی آنها را نکشت و آنها را بخشید (بر خلاف فیلم). البته طبق اسنادی که مطرح هست، گلاس به این دلیل که بریجر، جوان بود او را نکشت؛ ولی دلیل نکشتن فیتز جرالد پیوستن او به ارتش بود.

گلاس حالا دوباره به کار قبلی خودش در کوهستان برگشته و در نهایت ده سال بعد از این قضیه در یک درگیری که با جنگجویان آریکارا در رودخانه یلواستون داشت کشته شد!!

مطالب مرتبط

3 دیدگاه‌

  1. JavadEmpire CR7 گفت:

    وقتی خودت و خدا بخایین همه چیز ممکنه

    فیلمش ک عالی بود

    🌹🌟🌟🌟🌟🌟

    ممنون از سایت خوبتون 👍

  2. مریم گفت:

    به نظر من توی درجه اول حس انتقام و توی درجه دوم امید به زندگی بود که تونست اونو زنده نگه داره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *