7 تا از عجیب ترین انسانهایی که وجود داشتند + عکس واقعی

بعضی وقتها در داستان ها و قصه ها، درباره افرادی با توانایی ها و یا ظاهر عجیب و غریب می شنویم و خیلی سخت است فکر کنیم که آنها در دنیای واقعی هم وجود داشته باشند. اما خب انسانهایی بر روی کره زمین بودند و زندگی کردند که شبیه کاراکترهای داستان های خیالی ما هستند. در این پست قصد داریم تا عجیب ترین انسانهایی که وجود داشتند را برای شما معرفی کنیم. با ما همراه باشید.

 

برای عضویت در کانال تلگرامی تن تاپ کلیک کنید

 

 

1. پتروس گنزالس

پتروس گنزالس

احتمالا همه شما داستان دیو و دلبر را شنیدید. اما آیا می دانستید که این داستان زیبا از روی یک داستان واقعی اثرگیری شده؟

پتروس گنزالس در سال 1537 در تِنِریف اسپانیا به دنیا آمد. او یک بچه غیرعادی بود و تمام بدن او از همان سن کودکی با مو پوشانده شده بود. در آن زمان همه از دیدن این بچه، متعجب و وحشت زده شده بودند و نمی دانستند که این بچه فقط یک بیماری ساده دارد که باعث می شود مقدار زیادی مو بر روی بدن او رشد کند.

همچنین پدر و مادر او که فکر می کردند بچه آنها یک بچه نفرین شده است، وقتی پتروس ده ساله شد او را به یک دزد دریایی فرانسوی فروختند. این دزد دریایی از دیدن این بچه شگفت زده شد و او را به هنری دوم “شاه فرانسه” پیشکش کرد. بعد از آن، شاه متوجه شد که این بچه عجیب و غریب، بسیار باهوش است و به سرعت در حال یادگیری زبان فرانسوی است و به همین دلیل دستور داد تا بچه را تحت آموزش و تحصیلات عالی قرار دهند.

کاترین

کاترین، همسر پتروس گنزالس

وقتی شاه هنری از دنیا رفت، همسر شاه از پتروس مراقبت کرد و حتی کاری کرد تا او ازدواج هم بکند. پتروس با یک زن زیبا به نام کاترین ازدواج کرد و جالب این است که با همدیگر خیلی خوشحال بودند و صاحب 7 بچه شدند. 4 تا از بچه ها مانند پدرشان پر از مو بودند.

بعد از اینکه ملکه از دنیا رفت، پتروس و خانواده اش به پارما رفتند و بعد از آنجا هم به ویتِربو رفتند و در نهایت پتروس در همانجا در سن 81 سالگی از دنیا رفت.

اگرچه پتروس یک مرد خوب و با شخصیت بود، اما خیلی در آن زمان او را یک موجود شیطانی و یا چیزی شبیه به آن می دانستند و با همه این حرفها، داستان او بود که باعث شد دکترها بر روی این بیماری کار کنند.

همچنین بخوانید: 5 کارتون دیزنی که داستان اصلی بسیار ترسناکی دارند 

 

2. فرانچسکو لِنتینی

فوتبالیست سه پا - فرانچسکو لنتینی

فرانچسکو لِنتینی در سال 1889 در ایتالیا به دنیا آمد و در اصل باید یک برادر دوقلو می داشت. اما یک اتفاقی در دوران بارداری مادرش افتاد و یک پای دیگر به بدن فرانچسکو اضافه شد و او با سه پا به دنیا آمد.

چون پدر و مادر فرانچسکو 11 بچه دیگر هم داشتند، نمی خواستند بچه ای با این شرایط را بزرگ کنند. برای همین بچه را به خاله اش سپردند و این خاله هم فرانچسکو را به یتیم خانه بچه های معلول فرستاد.

وقتی فرانچسکو در آنجا بچه های معلول دیگر را دید، روحیه گرفت و فهمید که اینجا برای او آخر دنیا نیست و می تواند هنوز هم از دنیا لذت ببرد و همانجا بود که تصمیم گرفت که چگونه از بدنش برای پیشرفتش استفاده کند.

او یاد گرفت که چگونه با سه تا پا دوچرخه سواری کند و فوتبال بازی کند و آنقدر کارش خوب بود که در سن 8 سالگی به آمریکا رفت و در سیرک مشغول به کار شد. او در کارش خیلی موفق بود و نمایش مرد سه پا در آمریکا بسیار معروف شد.

فرانچسکو لِنتینی

فرانچسکو تصمیم گرفت تا به افرادی مانند خودش کمک کند. برای همین زندگینامه خودش را به صورت کتاب در آورد و به انسانهایی شبیه خودش، راه مبارزه با سختی های دنیا را نشان داد.

او در سن 30 سالگی شهروند آمریکا شد و با زنی به نام ترسا ماری ازدواج کرد. آنها زندگی بسیار خوبی داشتند و صاحب 4 فرزند سالم شدند. فرانچسکو هم تا آخر عمرش در سیرک نمایش اجرا کرد و در نهایت در سن 77 سالگی در گذشت و به همه کسانی که درباره او می شنوند یاد داد تا هیچ وقت در زندگی تسلیم نشوند.

 

3. بچه نابغه

کریستین هنریک هینیکن

کریستین هنریک هینیکن که هنوز هم او را اعجوبه بچه ها می دانند، در سال 1721 در شهر لوبک آلمان متولد شد. پدر او یک مهندس بود و مادر او یک شیمیدان و چیزی که او را از بقیه بچه ها متمایز می کرد، نبوغ بسیار بالای او از همان بچگی بود.

کریستین از سن ده ماهگی می توانست صحبت کند و تقریبا جمله های کاملی را هم می گفت و حافظه بسیار بالایی داشت و به گفته شاهدان، او می توانست در سن 1 سالگی لاتین را هم بخواند. او در سن 3 سالگی توضیح کاملی را درباره تاریخ آلمان داد و همه را با دانش خودش شگفت زده کرد.

اما متاسفانه این نابغه کوچک از بیماری سیلیاک رنج می برد و چون پدر و مادر او در آن زمان از این بیماری خبر نداشتند، به او غذاهای غلاتی دادند که همین کار منجر به مرگ او در سن 4 سالگی شد و گفته می شود که دنیا کسی فراتر از انیشتین را از دست داده.

 

4. زوج غول پیکر

زوج غول پیکر

آنا هِینینگ سوآن در سال 1846 در کانادا متولد شد. خواهر و برادرهای او، قدی متوسط داشتند. اما او با بقیه فرق داشت و در سن 15 سالگی، 207 سانتی متر قد داشت.

وقتی او 25 ساله شد، عاشق یک هنرمند سیرک به نام مارتین بِیتس شد. مارتین هم مانند آنا، در یک خانواده قد متوسط به دنیا آمد و وقتی 14 ساله شد، قدش به 206 سانتی متر می رسید.

وقتی مارتین و آنا همدیگر را دیدند، سریعا عاشق هم شدند و جالب است بدانید که قد مارتین در آن زمان به 231 سانتی متر می رسید. دیوانه کننده تر این است که طبق گفته شاهدان، قد آنا از مارتین بلندتر بوده.

آنها با یکدیگر ازدواج کردند و دوبار سعی کردند و دو بار سعی کردند تا بچه دار شوند. اما متاسفانه دخترشان که تقریبا هشت کیلو بود، بعد از به دنیا آمدن از دنیا رفت. دفعه بعد هم صاحب یک پسر شدند که 10 کیلو وزن داشت؛ اما آن هم 11 ساعت بعد از زایمان دوام نیاورد.

در سال 1888 آنا بر اثر حمله قلبی از دنیا رفت. مارتین هم در سال 1897 با یک زن با قد معمولی ازدواج کرد و 20 سال بعد درگذشت.

اگرچه آنا و مارتین یک زوج غول پیکر بودند، اما اطرافیان آنها نه به خاطر جثه آنها بلکه به خاطر استعدادشان در بازیگری و موسیقی به یاد دارند.

همچنین بخوانید: 9 تا از عجیب ترین خانواده ها در جهان + عکس 

 

5. مرد بیست و چهار شخصیتی

ویلیام استنلی میلیگان

“ویلیام استنلی میلیگان” در سال 1955 در فلوریدا آمریکا به دنیا آمد و یک بیماری نادر روانی داشت که باعث می شد تا 24 شخصیت کامل را در خودش داشته باشد که هیچکدام مسئول رفتار یکدیگر نبودند. این شخصیت ها مرد و زن، کودک و بزرگ و حتی شخصیت هایی که لهجه داشتند بودند و ویلیام فقط قدرت کنترل شخصیت خودش “بیلی” را داشت.

در بین شخصیت های او، شخصیت های بسیار قویی بودند که در مورد بقیه شخصیت ها می دانستند و حتی قدرت کنترل و سرکوب کردن آنها را داشتند. بعضی از این شخصیت ها به بیلی کمک فراوانی کردند؛ اما بعضی ها شیطان صفت بودند و دوتا از شخصیت های او، جرمهایی از قبیل سرقت و آدم ربایی را انجام دادند و باعث شدند تا بیلی دستگیر شود.

بعد از دستگیر شدن و معاینه بر روی او، قاضی به جای زندان او را به بیمارستان روانی فرستاد تا درمان شود. درنهایت بیلی درمان شد و فقط یک شخصیت داشت؛ اما داستان او نقطه اثرگذاری بسیاری از فیلم ها و داستان ها شد.

 

6. دختر شتر مانند

اِلا هارپر

اِلا هارپر در سال 1870 در تنسی آمریکا متولد شد. او صورت بسیار زیبایی داشت؛ اما در نگاه اول، همه بیماری عجیب او را می دیدند. الا با زانوهای برعکس به دنیا آمده بود که خلاف جهت زانوهای معمولی خم می شدند و تنها راه برای راه رفتن او، چهار دست و پا رفتن بود.

وقتی او 12 ساله شد به یک سیرک پیوست و از آنجا به دختر شتر مانند معروف شد. او در تمام تبلیغات سیرک، زن زیبایی نشان داده می شد که مانند شتر راه می رود. اگرچه این مریضی یک بدشانسی برای او بود، اما خب از طرف دیگر او در آن زمان 200 دلار در هفته کار می کرد که می شد 5 هزار دلار به پول امروزه.

او در 16 سالگی اجرا در سیرک را رها کرد و به مدرسه رفت و در سن 35 سالگی ازدواج کرد. او به سرعت باردار شد، اما متاسفانه دختر او به علت نامعلوم در سن یک سالگی درگذشت.

وقتی اِلا 48 ساله شد، به همراه همسرش یک دختر تازه به دنیا آمده را به فرزند خواندگی گرفتند اما متاسفانه این دختر هم بعد از 3 ماه درگذشت و سه سال بعد از این ماجرا هم الا بر اثر سرطان روده از دنیا رفت.

همچنین بخوانید: بیماری هایی که به افراد قدرت ماورایی میدهد 

 

7. دوقلوهای مرموز

جون و جنیفر گیبونز

“جون و جنیفر گیبونز” دوقلوهایی بودند که در سال 1963 در باربادوس در بریتانیا متولد شدند. آنها در همان سن کودکی هم بسیار ساکت بودند و زیاد با کسی حرف نمی زدند. بعد از آن، پدر و مادر آنها متوجه شدند که بچه هایشان لال نیستند و توانایی صحبت کردن را دارند. اما آنها فقط با یکدیگر حرف می زدند و حرف زدنشان هم با یک زبان خاص بود که فقط خودشان می فهمیدند.

پدر مادر آنها سعی کردند تا این دو دختر را از یکدیگر جدا کنند و آنها را به مدرسه های جدا فرستادند تا آنها مجبور شوند تا با انسانهای دیگر ارتباط برقرار کنند. اما خب این موضوع، کار را خراب کرد و وقتی این دخترها به خانه برگشتند، شروع به محافظت از همدیگر در برابر دنیای بیرون کردند.

در کریسمس سال 1979 پدر و مادرشان به هر دختر یک دفترچه خاطرات و این دو نفر به سرعت و به طرز مرموزانه شروع به نوشتن در آن دفتر کردند. آنها داستان های عجیب و غریب و ترسناکی درباره افرادی که جرم و جنایت های وحشتناکی انجام می دادند نوشتند و بعد از مدتی آنها خودشان شروع به انجام برخی جرمها مانند ایجاد حریق و حمله به افراد کردند.

در نهایت آنها دستگیر شدند و قاضی آنها تصمیم گرفت تا آنها را به بیمارستان روانی بفرستد تا درمان شوند. با اینکه در بیمارستان روانی، این دو دختر از همدیگر جدا شده بودند، اما دکترها را با اعمال یکسانی که در حین جدایی از همدیگر انجام می دادند شوکه کردند. آنها دقیقا مانند همدیگر حرکت می کردند و در یک زمان خاص و در یک نقطه خاصی از سلول ها می ایستادند.

مارجری والاس به همراه جون و جنیفر

بعد از مدتی، یک روزنامه نگار به نام مارجری والاس پیدا شد و برای این دو دختر جنگید تا اینکه آنها را به یک بیمارستان معمولی منتقل کردند. قبل از منتقل شدن، جنیفر به مارجری گفت که یکی از ما دوقلوها باید بمیرد. او گفت که آنها تصمیم گرفتند تا یکی از آنها بمیرد تا آن یکی بتواند زندگی مستقل و اجتماعی را مانند یک انسان معمولی داشته باشد. در نهایت جنیفر تصمیم گرفت تا زندگی خودش را فدا کند و در سن 29 سالگی درگذشت.

اینگونه که محققان نتیجه گرفتند،جون و جنیفر یک رابطه سخت و عجیب و غریب به همراه عشق و نفرت از همدیگر را داشتند و همانطور که انتظار می رفت، بعد از مردن جنیفر، جون تبدیل به یک آدم کاملا عادی شد. او شروع به کار کردن کرد و الان هم زنده است و همراه پدر و مادرش، زندگی مستقلی را دارد.

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *