ناتاشا کامپوش دختری که 8 سال برده جنسی بود!

سلام خدمت کاربران سایت تن تاپ. انسان ها مخلوقات انعطاف پذیری هستند و بسیار سریعتر از آنچه که فکر می کنند، ناخواسته با شرایط سازگار می شوند. ممکن است انسان یکی از اعضای بدنش را از دست بدهد و یا زخم های روحی و جسمی شدیدی را تحمل کند و یا اینکه در زندگی شخصی اش با مشکلات فراوانی رو به رو شود. اما علیرغم تمامی این مشکلات، انسان می تواند از این شرایط عبور کند و زندگی اش را ادامه دهد؛ هرچند آثار چنین زخم هایی همیشه با او می مانند. در ادامه با ما همراه باشید تا سرنوشت ناتاشا کامپوش دختری که 8 سال برده جنسی بوده را با هم بررسی کنیم.

 

برای عضویت در کانال تلگرامی تن تاپ کلیک کنید

 

ناتاشا کامپوش

در سال 1998 یک دختر 10 ساله اتریشی به نام ناتاشا کامپوش، خود را در شرایطی یافت که هیچ بچه ای با آن رو به رو نخواهد شد. در تمام طول ده سال بعدی زندگی اش، ناتاشا با شرایط حاضر و رنج هایی که می کشید مبارزه می کرد و در نهایت راهی برای بیرون رفتن از آنها پیدا کرد. هرچند زخم ها و دردهای دوره ده سال دوم زندگی اش، برای همیشه همراه او باقی ماند و نمی تواند آنها را فراموش کند.

ناتاشا کامپوش تنها ده سال داشت که در مسیر بازگشت به خانه، توسط یک یک مرد با ون سفید دزدیده شد. تمامی کسانی که امروز این سرنوشت را می شنوند می دانند که چنین اتفاقی به چه معنا بوده و به کجا می کشد. اما ناتاشا 10 ساله، در آن زمان هیچی نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار او است.

دزدیده شدن ناتاشا کامپوش

بعد از غیب شدن ناتاشا، والدینش خیلی سریع با پلیس تماس گرفتند؛ اما تلاش ها و جستجوهای آنها بی نتیجه ماند. در تمامی هشت سال آینده، ناتاشا کامپوش زندانی زندانبان بی رحم و روانی خود بود. مردی که هیچ کسی باور نداشت ممکن است چنین جنایتی را مرتکب شود.

همچنین بخوانید: مخوفترین زندان های جهان

ولفگانگ پریکلوبیل

ولفگانگ پریکلوبیل

وُلفگانگ پِریکلوبیل نیز کاملا شبیه به دیگر تکنسین های ارتباطات بود؛ او مردی ساده، بی ادعا و آرام بوده و علیرغم هوش بالایش، شخصی منزوی به شمار می رفت. هیچ کسی نمی دانست که در زیرزمین خانه او در شهر وین، یک سلول مخفی بسیار تنگ ساخته شده که دخترکی 10 ساله را در خود جای داده است.

پریکلوبیل آن روز ناتاشا کامپوش را دزدیده و به خانه خود برد و در آنجا دخترک بیچاره را بدون لباس در سلولی در زیرزمین خانه اش که دیوارهای عایق صدا داشته و هیچ راهی به بیرون نداشت زندانی کرد. ناتاشا برای 6 ماه تمام، در این سلول کوچک تنگ و تاریک زندانی بود و وقتی که زندانبانِ بیمار او فهمید که ناتاشا دیگر از لحاظ روحی و روانی خرد شده است، او را بالا آورد.

خانه پریکلوبیل

ناتاشا در آن زمان نمی دانست، اما پریکلوبیل به اختلال وسواس فکری مبتلا بوده و نباید هیچ چیزی در خانه اش کثیف می شد یا بهم ریختگی به وجود می آمد. به همین دلیل ناتاشا باید مراقب بود که هیچ چیزی باعث عصبانیت زندانبانش نشود و همه چیز مرتب و تمیز باقی بماند؛ حتی خودش.

بدین ترتیب رفته رفته ناتاشا کامپوش بدون آنکه خود بداند به برده پریکلوبیل وسواسی تبدیل شده بود. وی مجبور شد تمام خانه را از بالا تا پایین تمیز کند و هر لکه و کثیفی را از خانه زندانبان خود پاک نماید. در غیر این صورت به سختی تنبیه می شد. اگر پریکلوبیل نقطه کثیفی در خانه پیدا می کرد، با بی رحمی ناتاشا را کتک می زد و او را از خوردن آب، غذا و حتی حمام رفتن هم محروم می کرد.

اما شرایطِ بسیار بدتری برای ناتاشا در راه بود. یکی از چیزهایی که پریکلوبیل به شدت از آن نفرت داشت، موی سر بود. به همین دلیل ناتاشا را مجبور کرده بود که در تمام مدت، یک کیسه پلاستیکی بر روی سرش داشته باشد. اما در نهایت وقتی که چند تار مو را در داخل خانه پیدا کرد، تصمیم گرفت تا مشکل را برای همیشه حل کند و موهای دخترک بیچاره را از ته تراشید و البته ناتاشا نیز هیچ مقاومتی نکرد.

ناتاشا کامپوش

پریکلوبیل آنقدر به ناتاشا غذا می داد که فقط زنده بماند. به همین دلیل وی در دوران اسارت خود چنان دچار سوءتغذیه شده بود که وقتی به سن 18 سالگی رسید، تنها 7.5 سانت بر قد او اضافه شده و وزنش تنها 45 کیلوگرم بود.

اما کارهای سخت روزمره و سوءتغذیه، تنها مشکلات ناتاشا نبودند؛ زیرا وی دائما تحت شکنجه های روحی و جسمی نیز قرار داشت. برای حدود یک دهه با وی بدرفتاری شده، کتک می خورد، غذای کافی دریافت نمی کرد و درست مانند یک برده جنسی در دستان پریکلوبیل بود. وی بیشتر اوقات ب*ر*ه*ن*ه بود و اجازه پوشیدن کفش را هم نداشت.

با این وجود ناتاشا کامپوش نوعی علاقه به زندانبانش را در خود احساس می کرد. پریکلوبیل تنها انسانی بود که وی در هشت سال اخیر دیده و شناخته بود و داشتن او در کنار خود را نعمتی می دانست که کمی به او آرامش می بخشید. درواقع او به سندروم استکهلم مبتلا شده بود. هرچند هیچ انتخاب دیگری نداشت.

سندروم استکهلم یک حالت روانی است که در آن، شخص گرگان گرفته شده احساس عاطفی و وفادارانه نسبت به گروگانگیر خودش پیدا می کند. به نحوی که اگر خطری جان آدم ربا را تهدید کند، از او دفاع کرده و خودخواسته خودش را در اختیار وی قرار می دهد.

خانه پریکلوبیل

درواقع پریکلوبیل دو شخصیت کاملا متفاوت داشت. در ظاهر وی مردی خوش قیافه، آرام و خوش اخلاق بود که البته رفتارهای خاص و غیرمعمول نیز در وی دیده می شد. اما او یک روی تاریک نیز داشت. مردی بی رحم و شکنجه گر که هیچ وجدان و ترحمی در او دیده نشده و هیچ نافرمانی برخلاف میلش را تحمل نمی کرد. وی از ناتاشا کامپوش تنها اطاعت و فرمانبرداری کورکورانه و بدون سوال را می خواست. در نهایت ناتاشا به چیزی فراتر از یک برده تبدیل شده بود.

در بعدازظهر 23 آگوست سال 2006، پریکلوبیل به برده خود دستور داد که ماشین او را تمیز کند. ماشین نیز باید همانند همه وسایل دیگر خانه کاملا تمیز می شد. از بالا تا پایین، بدون کوچکترین لک و کثیفی. همانطور که ناتاشا در ورودی منزل زندانبانش زانو زده بود و صندلی های ماشینش را تمیز می کرد، ناگهان به شدت احساس گرسنگی کرد. پریکلوبیل او را مجبور کرده بود که برایش صبحانه درست کند اما چیزی از صبحانه به ناتاشا نرسیده بود.

در حدود ساعت یک بعدازظهر همان روز، تلفن همراه پریکلوبیل زنگ خورده و وی برای صحبت کردن با فرد پشت تلفن، ماشین را ترک کرد. معمولا او همیشه زندانی اش را به شدت تحت نظر داشت، اما صدای جاروبرقی ناتاشا بدین معنی بود که پریکلوبیل برای شنیدن صدای فردی که با او تماس گرفته بود، باید کمی از ماشین فاصله می گرفت. این حواس پرتی لحظه ای، تنها شانس ناتاشا بود.

در حالت عادی، در حیاط پشتی بسته شده و یا با اشیاء سنگین مسدود می شد. اما آن روز برای اینکه پریکلوبیل بتواند هرچه سریعتر ماشینش را از حیاط خارج کند، این در باز مانده بود. بدین ترتیب ناتاشا به سرعت به سمت در حیاط پشتی رفته و پس از خارج شدن از حیاط، به سمت خیابان رفته و به تمام سرعت خودش را به یکی از خانه های اطراف رساند.

ناتاشا به سرعت در خانه همسایه را می کوبید و ناگهان یکی در را باز کرد. ناتاشا نجات یافته بود. پلیس بلافاصله برای دستگیری پریکلوبیل اقدام کرد، اما وی به محض باخبر شدن از فرار ناتاشا، از خانه فرار شده بود. پریکلوبیل می دانست که اگر دستگیر شود کارش تمام خواهد بود. وی که دیگر هیچ راهی در برابر خود نمی دید، اواخر آن روز خودش را به زیر قطار پرت کرده و درجا کشته شد.

خانه پریکلوبیل

امروزه خانه ای که ناتاشا در آن نگهداری می شد، دست نخورده باقی مانده است. نکته جالب اینکه علیرغم تمام رنج هایی که ناتاشا در زمان اسارت خود، توسط پریکلوبیل متحمل شده بود، وی هر هفته به این خانه سر می زند.

این خانه اکنون پس از مرگ صاحبش، به ناتاشا کامپوش رسیده است. اما ناتاشا نمی داند که با این خانه چیکار کند. بنابراین به تنها کاری که بلد است ادامه می دهد و هر هفته آن را تمیز می کند. درست همانند وقتی که پریکلوبیل به او دستور می داد. تنها تغییری که در خانه ایجاد شده این است که سلول مخفی زیرزمین با بتن پر شده و دیگر مکانی برای شکنجه ناتاشا وجود ندارد.

به گفته ناتاشا، تمیز کردن بسیار دقیق و وسواسانه، نوعی درمان برای وی بوده است. اگرچه وی برای کنار آمدن با رنج هایی که هشت سال اخیر کشیده بود تحت درمان مشاوره ای قرار دارد، اما می گوید که بازگشت به خانه و تمیز کردن آن به وی آرامش بخشیده و به او کمک می کند که اعتماد به نفسش را بار دیگر به دست آورد. او نمی خواهد که با فروختن و یا از بین بردن وسایل خانه، دیگران به این موضوع کنجکاو شوند.

این روزها ناتاشا کامپوش به شخصیت ثروتمند و شناخته شده ای تبدیل شده و از راه مصاحبه های تلویزیونی، کتاب ها و حتی فیلمهایی که از روی داستان اسارت او ساخته شده، پول زیادی به دست آورده است. اما به نظر می رسد که وی همچنان همان دخترک کوچک درمانده ای است که به اسارت خو گرفته و زخم های دردناک گذشته وی، رهایش نمی سازد.

چه دلیلی وجود دارد که یک انسان بتواند با یک دختربچه ده ساله، همچنین کاری را به مدت هشت سال انجام دهد؟ نظر شما چیه؟ آیا این دختر می تواند همانند یک فرد عادی در جامعه اش به زندگی ادامه دهد. نظرات خودتان را برای ما بنویسید. ما همیشه منتظر نظرات خوب شما هستیم.

مطالبی که ممکن است بپسندید:

داستان زندگی الیزابت فریتزل

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *